پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگکاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشهاتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد ازاينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را درکاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشکمي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چندتکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست ميکني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست ميکنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامهداد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند
http://moslem112.blogfa.com
موضوعات مرتبط: اجتماعی
برچسبها: داستان , احترام
۷ روش برای کسب احترام...
ما را در سایت ۷ روش برای کسب احترام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 14:26