روش های احترام

خرید بک لینک

یعنی :

آبرو، اعتبار، اعزاز، اکرام، بزرگداشت، پاس، تجلیل، تعظیم، تکریم، توقیر، حرمت، رعایت، عز، عزت، کرنش ≠ احتقار، خوارداشت.

انسان به خاطر نسبت ها و روابطى كه با همنوعان خود دارد، با آن ها نشست و برخاست مى كند و شايسته است كه شيوه هايى مناسب با شان و مقامشان برگزيند.

از آن جا كه اين روش ها را نمى توان به تعداد معيّنى برشمرد از شهيد ثانى يكى از فقهاى بزرگ شيعه چنين نقل شده است: (تعظيم مؤمن تا آنجا كه عرف زمان مى پسندد جايز است.)

تجليل و تكريم ديگران ممكن است به دو روش زير صورت گيرد:

روش گفتارى

شايسته است كه يك مسلمان در مقام گفتار با ديگران سخنان نيك و سنجيده بگويد و با زبانى خوش آنان را مورد خطاب قرار دهد، مى فرمايد: «...قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»؛ با مردم به خوبى سخن گوييد.

از اين خطاب عمومى كه بگذريم، قرآن كريم و ائمه اطهارعلیه السلام در خصوص بعضى موارد بر گفتار كريمانه تاكيد دارند.

قرآن كريم درباره احترام به پدر و مادر مى فرمايد: «...وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً»؛ با گفتارى لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو! 2

در مورد برخورد با نيازمندان آمده است كه اگر نمى توانى نيازشان را برطرف نمايى: «...فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً»؛ با آنان سخن نيكِ تواءم با احترام داشته باش.

علیه السلام درباره احترام در گفتار نسبت به معلم مى فرمايد: صدايت را از صداى او بلندتر نكن و هرگاه كسى از او چيزى بپرسد تو در پاسخ پيشدستى نكن... در محضرش با كسى سخن نگو.

روش كردارى

احترام در عمل و كردار به اين است كه انسان برادر دينى اش را در محذور قرار ندهد، به درخواست هايش توجه كند. اگر دعوت يا هديه اى داشت با روى گشاده بپذيرد؛ چنان كه رسول گرامى اسلام صلی الله علیه و آله مى فرمايد: مِنْ مَكْرَمَةِ الرَّجُلِ لاَِخيهِ اَنْ يَقْبَلَ تُحْفَتَةُ وَ اَنْ يَتَّحِفَهُ بِما عِنْدَهُ وَ لايَتَكَلَّفَ لَهُ شَيْئاً؛ از بزرگداشت برادر دينى اين است كه هديه اش را بپذيرد و از آن چه دارد نسبت به او مضايقه نكند و به خاطر او خود را به تكلّف نيندازد.

سيره عملى آن حضرت نيز روش هايى ديگر از احترام را مىآموزد؛ هنگامى كه برادران دينى بر آن بزرگوار وارد مى شدند، به احترامشان از جا برمى خاست، براى آنان جا باز مى كرد و زير انداز پهن مى نمود، حتى گاهى عباى خود را از دوش كشيده براى ديگران مى انداخت، براى تكيه دادنشان بالش فراهم مى ساخت و اگر برادر دينى اش از راه دور مىآمد، چند قدمى به استقبالش رفته و او را به آغوش مهر مى كشيد و پيشانى اش را مى بوسيد.

عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله قَالَ التَّقْوَى إِجْلَالُ اللَّهِ وَ تَوْقِيرُ الْمُؤْمِنِينَ؛ تقوا احترام گذاشتن به خداوند و احترام گذاشتن به مومنين است.(5)

قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام لَا يُعَظِّمُ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا مَنْ عَظَّمَ اللَّهُ حُرْمَتَهُ عَلَى الْمُسْلِمِينَ وَ مَنْ كَانَ أَبْلَغَ حُرْمَةً لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ كَانَ أَشَدَّ حُرْمَةً لِلْمُسْلِمِينَ وَ مَنِ اسْتَهَانَ بِحُرْمَةِ الْمُسْلِمِينَ فَقَدْ هُتِكَ سَتْرُ إِيمَانِهِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّ مِنْ إِجْلَالِ اللَّهِ إِعْظَامَ ذَوِي الْقُرْبَى فِي الْإِسْلَامِ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنْ لَمْ يَرْحَمْ صَغِيراً وَ لَايُوَقِّرْ كَبِيراً فَلَيْسَ مِنَّا. قال الصّادق عليه السّلام: لايعظّم حرمة المسلمين الا من قد عظّم اللّه حرمته على المسلمين، و من كان ابلغ حرمة للّه و رسوله، كان اشدّ حرمة للمسلمين، و من استهان بحرمة المسلمين فقد هتك ستر ايمانه.

حضرت عليه السّلام مىفرمايد كه: بزرگ نمىدارد عزّت و حرمت مسلمانان را مگر كسى كه عظيم كرده باشد خداى تعالى عزّت او را بر مسلمانان. حاصل آن كه هر كه از براى خدا، عزّت و حرمت مؤمنان و مسلمانان بجا مى آرد و تعظيم ايشان محض از براى خدا مىكند، حضرت خداوند عالم نيز او را در نظرهاى مردم عزيز و محترم مى دارد، و هر كه مبالغه در احترام الهى و رسول او بيشتر مىكند، البتّه احترام و عزّت مؤمنان را نيز بيشتر مى كند، و هر كه در پى استخفاف مؤمنان است و ايشان را به نظر حقارت نظر مى كند و مرتبه ايشان را سهل مى گيرد و رخنه در احترام ايشان مى كند، به تحقيق كه استخفاف انبيا كرده است و پرده حرمت انبيا را دريده است.

قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّ من اجلال اللّه تعالى، اعظام ذى القربى في الاسلام؛ حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايد كه: از جمله تعظيم خداوند عالم است تعظيم كردن هر كه قريب العهدتر است به آن حضرت در اسلام.

و قال النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله: من لم يرحم صغيرا و لايوقّر كبيرا فليس منّا؛ و نيز آن حضرت مى فرمايد كه: هر كه رحم نكند اطفال مسلمانان را و تعظيم و توقير پيران ايشان بجا نيارد، پس u200d او نيست از امّت من، و من از او ناراضى و بيزارم.

اعلاميه حقوق بشر چون بر اساس احترام به انسانيت و آزادى و مساوات تنظيم شده و براى احياى حقوق بشر به وجود آمده، مورد احترام و تكريم هر انسان با وجدانى است. ما مردم مشرق زمين از دير زمان از ارزش و مقام و احترام انسان دم زده ايم. در دين مقدس اسلام انسان، حقوق انسان، آزادى و مساوات آن ها نهايت ارزش و احترام را دارد. نويسندگان و تنظيم كنندگان اين اعلاميه و هم چنين فيلسوفانى كه در حقيقت الهام دهنده نويسندگان اين اعلاميه هستند، مورد ستايش و تعظيم ما مى باشند.

ولى چون اين اعلاميه يك متن فلسفى است، به دست بشر نوشته شده نه به دست فرشتگان، استنباط گروهى از افراد بشر است، هر فيلسوفى حق دارد آن را تجزيه و تحليل كند و احيانا نقاط ضعفى كه در آن مى بيند تذكر دهد.

اين اعلاميه خالى از نقاط ضعف نيست ولى ما در اين مقاله روى نقاط ضعف آن انگشت نمى گذاريم، روى نقطه قوت آن انگشت مى گذاريم.

تكيه گاه اين اعلاميه (مقام ذاتى انسان) است، شرافت و حيثيت ذاتى انسان است. از نظر اين اعلاميه انسان به واسطه يك نوع كرامت و شرافت مخصوص به خود داراى يك سلسله حقوق و آزادي ها شده است كه ساير جانداران به واسطه فاقد بودن آن حيثيت و شرافت و كرامت ذاتى، از آن حقوق و آزادي ها بى بهره اند. نقطه قوت اين اعلاميه همين است.

غرب، هم خود را فراموش كرده و هم خداى خود را

مساله مهم اجتماع بشر در امروز اين است كه بشر به تعبير خود را فراموش كرده است، هم خود را فراموش كرده و هم خداى خود را. مساله مهم اين است كه خود را تحقير كرده است، از درون بينى و توجه به باطن و ضمير غافل شده و توجه خويش را يكسره به دنياى حسى و مادى محدود كرده است.

هدفى براى خود جز چشيدن ماديات نمى بيند و نمى داند، خلقت را عبث مى انگارد، خود را انكار مى كند، روح خود را از دست داده است. بيشتر بدبختي هاى امروز بشر ناشى از اين طرز تفكر است و متاسفانه نزديك است جهانگير شود و يك باره بشريت را نيست و نابود كند.

اين طرز تفكر درباره انسان سبب شده كه هر چه تمدن توسعه پيدا مىكند و عظيم تر مىگردد، متمدن به سوى حقارت مى گرايد. اين طرز تفكر درباره انسان موجب گشته كه انسان هاى واقعى را همواره در گذشته بايد جستجو كرد و دستگاه عظيم تمدن امروز به ساختن هر چيز عالى و دست اول قادر است جز به ساختن انسان.

گاندى مىگويد: غربى براى آن مستحق دريافت لقب خدايى زمين است كه همه امكانات و موهبت هاى زمينى را مالك است. او به كارهاى زمينى قادر است كه ملل ديگر آن ها رادر قدرت خدا مى دانند. لكن غربى از يك چيز عاجز است و آن تامل در باطن خويش است. تنها اين موضوع براى اثبات پوچى درخشندگى كاذب تمدن جديد كافى است.

تمدن غربى اگر غربيان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه به اعمال جنسى نموده است، به خاطر اين است كه غربى به جاى (خويشتن جويى) در پى نسيان و هدر ساختن خويشتن است. قوه عملى او بر اكتشاف و اختراع و تهيه وسايل جنگى، ناشى از فرار غربى از (خويشتن) است نه قدرت و تسلط استثنايى وى بر خود... ترس از تنهايى و سكوت، و توسل به پول، غربى را از شنيدن نداى باطن خود عاجز ساخته و انگيزه فعاليت هاى مداوم او همين ها است.

محرك او در فتح جهان، ناتوانى او در حكومت به خويشتن است. به همين علت غربى پديد آورنده آشوب و فساد در سراسر دنيا است... وقتى انسان روح خود را از دست بدهد، فتح دنيا به چه درد او مىخورد... كسانى كه انجيل به آنان تعليم داده است كه در جهان مبشر حقيقت و محبت و صلح باشند، خودشان در جستجوى طلا و برده به هر طرف روانند؛ به جاى اين كه مطابق تعاليم انجيل در مملكت خداوند در جستجوى بخشش و عدالت باشند، براى تبرئه سيئات خود از حربه مذهب استفاده مى كنند و به جاى نشر كلام الهى، بر سر ملت ها بمب مى ريزند.

و به همين علت اعلاميه حقوق بشر بيش از همه و پيش از همه از طرف خود غرب نقض شده است. فلسفه اى كه غرب عملا در زندگى طى مى كند، راهى جز شكست اعلاميه حقوق بشر باقى نمى گذارد.

تنزل و سقوط انسان در فلسفه هاى غربى

اين جا است كه بار ديگر با يك مساله فلسفى كهن مواجه مى شويم: ارزيابى انسان، مقام و شرافت انسان نسبت به ساير مخلوقات، شخصيت قابل احترام انسان. بايد بپرسيم آن حيثيت ذاتى انسانى كه منشا حقوقى براى انسان گشته و او را از اسب و گاو و گوسفند و كبوتر متمايز ساخته چيست؟ و همين جا است كه يك تناقض واضح ميان اساس اعلاميه حقوق بشر از يك طرف و ارزيابى انسان در فلسفه غرب از طرف ديگر نمايان مى گردد.

در فلسفه غرب سال ها است كه انسان از ارزش و اعتبار افتاده است. سخنانى كه درگذشته درباره انسان و مقام ممتاز وى گفته مى شد و ريشه همه آن ها در مشرق زمين بود، امروز در اغلب سيستم هاى فلسفه غربى مورد تمسخر و تحقير قرار مىگيرد.

انسان از نظر غربى تا حدود يك ماشين تنزل كرده است، روح و اصالت آن مورد انكار واقع شده است. اعتقاد به علت غايى و هدف داشتن طبيعت يك عقيده ارتجاعى تلقى مىگردد.

در غرب از اشرف مخلوقات بودن انسان نمى توان دم زد، زيرا به عقيده غرب عقيده به اشرف مخلوقات بودن انسان و اين كه ساير مخلوقات طفيلى انسان و مسخر انسان مى باشند ناشى از يك عقيده بطلميوسى كهن درباره هيئت زمين و آسمان و مركزيت زمين و گردش كرات آسمانى به دور زمين بود؛ با رفتن اين عقيده جايى براى اشرف مخلوقات بودن انسان باقى نمى ماند.

از نظر غرب، اين ها همه خودخواهي هايى بوده است كه در گذشته دامن گير بشر شده است. بشر امروز متواضع و فروتن است، خود را مانند موجودات ديگر بيش از مشتى خاك نمى داند، از خاك پديد آمده و به خاك باز مى گردد و به همين جا خاتمه مى يابد.

غربى متواضعانه روح را به عنوان جنبه اى مستقل از وجود انسان و به عنوان حقيقتى قابل بقا نمى شناسد و ميان خود و گياه و حيوان از اين جهت فرقى قائل نمى شود. غربى ميان فكر و اعمال روحى و ميان گرماى زغال سنگ از لحاظ ماهيت و جوهر تفاوتى قائل نيست؛ همه را مظاهر ماده و انرژى مى شناسد.

از نظر غرب صحنه حيات براى همه جانداران و از آن جمله انسان ميدان خونينى است كه نبرد لاينقطع زندگى آن را به وجود آورده است. اصل اساسى حاكم بر وجود جانداران و از آن جمله انسان اصل تنازع بقا است.

انسان همواره مى كوشد خود را در اين نبرد نجات دهد. عدالت و نيكى و تعاون و خيرخواهى و ساير مفاهيم اخلاقى و انسانى همه مولود اصل اساسى تنازع بقا مى باشد و بشر اين مفاهيم را به خاطر حفظ موقعيت خود ساخته و پرداخته است.

از نظر برخى فلسفه هاى نيرومند غربى انسان ماشينى است كه محرك او جز منافع اقتصادى نيست. دين و اخلاق و فلسفه و علم و ادبيات و هنر همه رو بناهايى هستند كه زير بناى آن ها طرز توليد و پخش و تقسيم ثروت است؛ همه اين ها جلوه ها و مظاهر جنبه هاى اقتصادى زندگى انسان است.

خير، اين هم براى انسان زياد است؛ محرك و انگيزه اصلى همه حركت ها و فعاليت هاى انسان عوامل جنسى است. اخلاق و فلسفه و علم و دين و هنر همه تجليات و تظاهرات رقيق شده و تغيير شكل داده عامل جنسى وجود انسان است.

من نمى دانم اگر بناست منكر هدف داشتن خلقت باشيم و بايد معتقد باشيم كه طبيعت جريانات خود را كوركورانه طى مى كند، اگر يگانه قانون ضامن حيات انواع جاندارها تنازع بقا و انتخاب اصلح و تغييرات كاملا تصادفى است و بقا و موجوديت انسان مولود تغييرات تصادفى و بى هدف و يك سلسله جنايات چند ميليون سالى است كه اجداد وى نسبت به انواع ديگر روا داشته تا امروز به اين شكل باقى مانده است.

اگر بناست معتقد باشيم كه انسان خود نمونه اى است از ماشين هايى كه اكنون خود به دست خود مى سازد، اگر بنا است اعتقاد به روح و اصالت و بقاى آن خودخواهى و اغراق و مبالغه درباره خود باشد، اگر بناست انگيزه و محرك اصلى بشر در همه كارها امور اقتصادى يا جنسى يا برترى طلبى باشد، اگر بناست نيك و بد به طور كلى مفاهيم نسبى باشند و الهامات فطرى و وجدانى سخن ياوه شمرده شود، اگر انسان جنسا بنده شهوات و ميل هاى نفسانى خود باشد و جز در برابر زور سر تسليم خم نكند، و اگر... چگونه مى توانيم از حيثيت و شرافت انسانى و حقوق غير قابل سلب و شخصيت قابل احترام انسان دم بزنيم و آن را اساس و پايه همه فعاليت هاى خود قرار دهيم؟!

غرب در باره انسان دچار تناقض شده است.

در فلسفه غرب تا آن جا كه ممكن بوده به حيثيت ذاتى انسان لطمه وارد شده و مقام انسان پايين آمده است. دنياى غرب از طرفى انسان را از لحاظ پيدايش و عللى كه او را به وجود آورده است، از لحاظ هدف دستگاه آفرينش درباره او، ازلحاظ ساختمان و تار و پود وجود و هستى اش، از لحاظ انگيزه و محرك اعمالش، از لحاظ وجدان و ضميرش، تا اين اندازه او را پايين آورده كه گفتيم.

آن گاه اعلاميه بالا بلند درباره ارزش و مقام انسان و حيثيت و كرامت و شرافت ذاتى و حقوق مقدس و غير قابل انتقالش صادر مى كند و همه افراد بشر را دعوت مى كند كه به اين اعلاميه بالا بلند ايمان بياورند.

براى غرب لازم بود اول در تفسيرى كه از انسان مى كند تجديد نظرى به عمل آورد، آن گاه اعلاميه هاى بالا بلند در زمينه حقوق مقدس و فطرى بشر صادر كند.

من قبول دارم كه همه فلاسفه غرب انسان را آن چنان كه شرح داده شد تفسير نكرده اند؛ عده زيادى از آن ها انسان را كم و بيش آن چنان تفسير كرده اند كه شرق تفسير مى كند.

نظر من طرز تفكرى است كه در اكثريت مردم غرب به وجود آمده و مردم جهان را تحت تاثير قرار داده است.

اعلاميه حقوق بشر را بايد كسى صادر كند كه انسان را در درجه اى عاليتر از يك تركيب مادى ماشينى مى بيند، انگيزه ها و محرك هاى انسان را منحصر به امور حيوانى و شخصى نمى داند، براى انسان وجدان انسانى قائل است.

اعلاميه حقوق بشر را بايد شرق صادر كند كه به اصل انى جاعل فى الارض خليفة بقره 30 ايمان دارد و در انسان نمونه اى از مظاهر الوهيت سراغ دارد. كسى بايد دم از حقوق بشر بزند كه در انسان آهنگ سير و سفرى تا سر منزل يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه انشقاق 86 قائل است.

اعلاميه حقوق بشر شايسته آن سيستم هاى فلسفى است كه به حكم و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها شمس 7 ـ 8 در سرشت انسان تمايل به نيكى قائلند.

اعلاميه حقوق بشر را بايد كسى صادر كند كه به سرشت بشر خوشبين است و به حكم لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم تين 4 آن را معتدلترين و كاملترين سرشت ها مى داند.

آن چه شايسته طرز تفكر غربى در تفسير انسان است، اعلاميه حقوق بشر نيست بلكه همان طرز رفتارى است كه غرب عملا درباره انسان روا مى دارد؛ يعنى كشتن همه عواطف انسانى، به بازى گرفتن مميزات بشرى، تقدم سرمايه بر انسان، اولويت پول بر بشر، معبود بودن ماشين، خدايى ثروت، استثمار انسان ها، قدرت بى نهايت سرمايه دارى، كه اگر احيانا يك نفر ميليونر ثروت خود را براى بعد از خودش به سگ محبوبش منتقل كند آن سگ احترامى ما فوق احترام انسان ها پيدا مى كند؛ انسان ها در خدمت يك سگ ثروتمند به عنوان پيشكار، منشى، دفتردار استخدام مىشوند و در مقابل او دست به سينه مى ايستند و تعظيم مى كنند.

پی نوشت :

1- سوره بقره 83

2- ، 23

3-

4- بحارالانوار، ج 72، ص 454

5- مستدرك الوسائل، ج 11، ص 267

موضوعات مرتبط: فرهنگی- هنری ، اجتماعی

برچسبها: احترام , احترام در غرب

۷ روش برای کسب احترام...

ما را در سایت ۷ روش برای کسب احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 14:26

صفحه بندی